تبليغاتX
اینجا خودت باش!

اینجا خودت باش!

این وبلاگ انعطاف پذیر است...

شکر...

1.امروز یه خانومی رو دیدم. یه شیشه کوچیک با یه ماهی قرمز تو دستش بود،با یک لبخند کوچیک رو لباش و یه عالمه انرژی...

                          ناخودآگاه بهش سلام کردم...

                                               جواب داد! به چه گرمی!


2.دوسال پیش همچین روزی،همچین ساعتی،یکی از تاثیرگذارترین تصمیمات زندگیمو گرفتم.

حالا که فکر میکنم میبینم امروز روز خوبی برام بوده...

حس می کنم... یه تفسیر خوب.... یه تغییر خوب...

یه حس خوب تو قلبم....حس عشق ورزیدن...به دنیا...آدما...درختا...آسمون


3.با یه موزیک خیلی قدیمی و دلنشین شروع می کنم به مطالعه ... یه کتاب محکم و دلنشین از یه نویسنده تقریبا ناشناس

 

4.هوا گرم شده...مث دلم...آفتابی...شاد...

کم کم بوی بهارو حس میکنم...چقده دوسش دارم...یه نفس عمیق میکشم همشو میکنم تو ریه هام!

            15 اسفند- سالن مطالعه دانشکده انسانی

گوشه نوشت! :به دوسنتم میگم امروز عجب روز خوبیه! بی بی تفاوتی و چشمای خمار بهم نگاه میکنه و میگه : ... مذخرفه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط مهيار  | 

زمستون

بس است...

پاسکاری سرمای بین ما
هیچ داوری نیست!

با انگشت یکدیگر را نشان می دهیم
و سرمای دیگری را به رخ می کشیم...


غافل از آنکه به همان دیوار نامرئی که بین ما قد کشیده...بر میخورد و
بر میگردد...




سرو خندید سحر، بر گل سرخ                     که صفای تو بجز یکدم نیست

من بیک پایه بمانم صد سال                      مرگ، با هستی من توام نیست

من که آزد و خوش و سرسبزم                     پشتم از بار حوادث، خم نیست

دولت آنست که جاوید بود                             خانه‌ی دولت تو، محکم نیست

گفت، فکر کم و بسیار مکن                     سرنوشت همه کس، با هم نیست

ما بدین یکدم و یک لحظه خوشیم             نیست یک گل، که دمی خرم نیست

قدر این یکدم و یک لحظه بدان                       تا تو اندیشه کنی، آنهم نیست

چونکه گلزار نخواهد ماندن                               گل اگر نیز نماند، غم نیست

چه غم ار همدم من نیست کسی                   خوشتر از باد صبا، همدم نیست

عمر گر یک دم و گر یک نفس است                      تا بکاریش توان زد، کم نیست

ما بخندیم به هستی و به مرگ                          هیچگه چهره‌ی ما درهم نیست

آشکار است ستمکاری دهر                          زخم بس هست، ولی مرهم نیست

یک ره ار داد، دو صد راه گرفت                               چه توان کرد، فلک حاتم نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط مهيار  | 

به اون پیچیدگی که فکر میکنی نیست!

برخوردهای سرد، آدمها را سرد می کنند؛
مجبوری برای اینکه منجمد نشوی، زیر پایت آتش روشن کنی.
از روی آتش ایستادن، کفِ پایت می سوزد. تاول می زند. اما سردی، نمی فهمی تا آن وقت که دست دراز می کند و می گوید یک قدم پیش تر بیا…
قدم اول را که بر می داری، تازه می فهمی دیگر پای رفتن نیست؛
فکر می کند سرد شده ای،

می رود!


وبلاگ خواب نوشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط مهيار  | 

تا حالا شده با خودتون فکر کنید اگه یه شب بخوابید و صبح بیدار شید....بفهمید 20 سال گذشته...همه چی عوض شده...همه دوستاتون خانوادتون...

و شما هنوز تو همون سن موندین...

یه چیزی مثل فیلم آواتار که اونجا به دلیل طولانی بودن مسافت ها امنسان ها رو توی سفیه به یه خوابی فرور میبرن ....وقتی که سال ها بعد بیدار شدند تنها چیزی که عوض نشده همین آدم ها هستن

خوابی که دیشب من دیدم همین بود...اینکه دیدم تموم دنیای من تو این 20 سال رفته...تمام فرصت هام...دوستام...

اینکه یه دفه بیدار شی بفهمی چند تا از اقوام دیگه زنده نیستن...

شهرت عوض شده...مردم...زندگی...

میدونی بدترین حسی که آدم بهش دست پیدا میکنه چیه؟حسیه که مدام باشماست....و ازارت میده

حس میکنی چقدر توی دنیای قبلیت فرصت داشتی و چقدر آسون ازشون گذشتی

حس میکنی میتونستی دل چه آدمایی رو بدست بیاری اما نخواستی و نتونستی

حس میکنی اینجا اضافی هستی...حس میکنی دوستای هم سن و سالت الان 40 سالشون شده و حسابی وسط زندگین...شایداصلا نشناسنت...

چیزی جز اندوه و افسوس وجود نداره....تو متعلق به زمان دیگه ای بودی...

 کاش اینقدر نخوابیم!اینقدر خواب نبینیم!خواب فردای بهتر!

کاش ببینیم...آدمای زندگیمونو...کاش بشه دوستشون داشته باشیم...کاش از فرصتی که به ما داده شده استفاده کنیم.

یه ضرب المثل فارسی میگه : امروز توانی  وندانی...فردا که بدانی نتوانی

در هر صورت...وقتی که بیدار شدم...واقعا خوشحال بودم که یه خواب بود...!

اما گاهی اوقات ما آدما یک دفه هم به بیست سال بعد نمیریم!اتفاقا مثل همه آدما زندگی میکنیم...مثل همه...فرصت های زندگیمون یکی یکی میاد میره و داستان ما حکایت ماهیگیری میشه که اونجایی که باید قلاب رو میکشیده خواب بوده!

نمیدونم...شاید این خواب یه تلنگر برای من بود...

ممنونم خدا جون....

 


پی نوشت: چیزی در موردتناسخ شنیدین؟اینکه به ما دوبار فرصت زندگی داده میشه!اینکه گاهی اوقات یه صحنه ای یا یه شخصی رو میبینیم و حس می کنیم  یه جایی یه زمانی  اونجا بودیم یا دیدیمش

خوب...برید تو این سایت  و تاریخ تولد خودتون رو به میلادی وارد کنید...بهتون میگه توی دنیای قبلیتون چطور بودین...!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط مهيار  | 

داستان زیبای عروسک عشق

داستانی که ارزش خوندن رو داره!


دوست پسري دارم كه با خودم بزرگ شده. اسمش جينه. هميشه بهش بعنوان يك دوست نگاه مي كردم تا پارسال كه از طرف كلوب مدرسه به يك سفر رفتيم. اونجا فهميدم كه عاشقش هستم.
قبل از اينكه سفر تموم بشه، گام هايي رو برداشتم و به عشقم اعتراف كردم. و خيلي زود، ما يك جفت عاشق شديم، اما همديگر رو به روش هاي متفاوتي دوست داشتيم. من هميشه تنها به اون توجه مي كردم، اما براي اون، دخترهاي خيلي زيادي وجود داشت. براي من، اون تنها شخص بود، اما براي اون، شايد من تنها يك دختر ديگه بودم...

من پرسيدم: جين، مي خواي بريم يك فيلم بينيم؟
- من نمي تونم
- درحالي كه نا اميدي گريبان گيرم شده بود: چرا؟ بايد توخونه بموني درس بخوني؟
- نه دارم ميرم يكي از دوستام رو ببينم.

هميشه همين جوري بود. اون دخترها رو در حضور من ملاقات مي كرد، جوري كه اصلا اتفاقي نيفتاده. براي اون، من فقط يك دوست دختر بودم. واژه "عشق" فقط از دهان من بيرون ميومد. تا اونجايي كه من مي شناختمش، هيچ وقت ازش يك "دوستت دارم" نشنيدم. سالگرد آشنايي و از اين جور چيزها هم كه قربونش برم......
از روز اول چيزي نگفت و اين كار رو ادامه داد، 100 روز....200 روز...
هر روز، قبل از اينكه از هم خداحافظي كنيم، تنها يك عروسك مي داد به دستم، هر روز بدون هيچ وقفه اي. من نميدونم چرا...
بعد يك روز....
من: اوووم، جين، من ....
جين: چي ...لفتش نده، فقط بگو....
من: دوستت دارم.
جين: ....تو....اووم، فقط اين عروسك رو بگير و برو خونه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط مهيار  | 

َ أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّه

گاهی اوقات آدم یه جاهای میره...یه زمانی...
 با آدمایی آشنا میشه که مسیر زندگیتو تغییر میدن

 به مشکلاتی بر میخوری که جز گریه کاری نمیتونی بکنی براشون

زندگی...ترس...آینده...امید...

 بعد به خودت میای و میبینی تنهایی

 اون وقته که بیشتر به یاد خدا میوفتی

میفهمی که همیشه یکی بوده که تو رو از اون بالا میدیده....حتی اون لحظاتی که یادش نبودی


 نماز ...دعا
 و اون وقته که بهت میگن آخوند شدی!

 گاهی اوقات به خودم میگم چی شد من مثل همسالای خودم نیستم
 چرا اینجور!
 چرا این مسیر
 چرا تلخ
 چرا عشق
 چرا رنج
 چرا شیربنی
 چرا اینقدر عجیب

یه سری اتفاقایی که میوفته
 چیزایی که فکرشو نمیکنی
 مثل وقتی که آروم آروم از ساحل پا به دریا میزاری....شیرین و لذت بخشه...از همه چی لذت میبری...نسیم که به صورتت میخوره...پاهات که تو آبه ... صدای موج...آفتاب درخشان...یه وقت به خودت میای میبنی عمق دریا زیاد شده...تصمیم بگیری تا شنا کنیو تا تهش بری یا هر جور شده برگردی و فقط نظاره گر از ساحل باشی...تا شاید وقتی دیگر...


 دنیا خیلی نامرده
 خیلی...



اون وقتی که دلت میخواد جور شه میزنه پس کلت میگه الان نه ....و اون وقتی که همه چی جوره و زندگی رام ودنیا آرامه....اون وقته که خودت نمیخوای...اون وقته که تو با دنیا لج کردی...شایدم اصلا توان لج کردنو باهاش نداری...


اما ته تهش اونی که اون بالاس خودش میدونه چیو باید جای چی بذاره و چیکار کنه.....

اینا رو ولش بچسب به عنوان


پی نوشت:

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

. هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج میشود خاموش،

نه این صداقت حرفی،که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

نه،هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمیرهاند.

و فکر می کنم که

این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد.


.....


دچار یعنی عاشق

- وفکر کن چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک،دچار آبی بیکران باشد.

-چهن فکر نازک غمناکی!

-خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آن هاست.

- نه،وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست

... و عشق...

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.


همیشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.

و او ثانیه ها میروند در ان طرف روز.

و او و ثانیه ها روی نور میخوابند.

و او ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

به آب میبخشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط مهيار  | 

متن دعای ناد علی کبیر

ترجمه دعای نادعلی

 بخوان علی را که مظهر صفات عجیبه است .تا یاری کننده تو باشد در سختی ها این بنده پیوسته به خدا

 نیازمند است .

 و من در امورم به او تکیه کرده ام و امور گذشته و اینده ام را به او وا می گذارم برای رفع هر ناراحتی تو را می خوانم.

 تا مشکل حل و مسائل روشن گرددقسم به بزرگیت ای خدا و به پیامبریت ای محمد و به ولایت تو ای علی ای علی ای علی

 مرا در یاب بحق لطف پنهانت . الله اکبر و من از شر دشمنانت بیزاری می جویم .

 خدای بی نیاز از سوی تو یاری می شم و بر تو اعتماد دارم به حق ایاک نعبد و ایاک نستعین .

 ای پدر کمک ای پدر حسنین مرا در یاب

 ای شمشیر خدا ای در خدا , ای حجت خدا ,ای ولی خدامرا در یاب.

 به حق لطف پنهانت ای غالب و غلبه کننده,ای دوست دوست خدا ای مظهر صفات عجیبه ای علی یقین دارم هر

 که بخواهد ظلم نماید تو به شمشیر کشنده او را از پای در می اوری من تمام امورم را به تو واگذارمی کنم.

 بدرستی او بصیر بر بندگان است فرماید :خدای شما خدای واحد است و غیر از او خدایی نیست و بخشنده و مهربان .

 مرا در یاب ای فریاد رس فریاد خواهان ای راهنمای سر گردانان ای امان ده تر سندگان ای یاری دهنده پناه آورندگان ای رحم کننده بر فقرا    ای خدا به رحمتت مرا در یاب و درود فرست بر محمد و ال او و ستایش برای جهانیان است و بس.......


خدا عاقبت همه ما رو بخیر کنه....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط مهيار  | 


هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند.
هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.
پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم
به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به
پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.
گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»آنها را داخل
آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك
فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم
شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به
آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »

نگاهىبه روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»دختر كوچولو
فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى
اش به هم مى خوره.»آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته
بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را
برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى
ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم،
همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از
جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن

كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك
نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه
آدم ثروتمندى هستم.

ماريون دولن



چشم ها را باید شست.... جور دیگر باید دید...مگه نه؟

خودمون تعیین میکنیم که شادیم یا ناراحت...خوشبختیم یا بدبخت...یکی با یه لقمه نون و یه سرپناه راضیه...یکی میلیارد ها تو حساب بانکیشه بازم دنبال اینه که چجوری سر بقیه رو کلاه بذاره...چند روز پیش خیلی اتفاقی یکی از مجلات زیرمجموعه گروه همشهری به نام سرنخ رو گرفتم...تو یکی از صفحاتش در مورد یه کارگری نوشته بود،یه رفتگر تو یه روستا که خود اهالی اونجا بهش حقوق میدادن.وسیله کارش یه فرقون بود.آره یه فرقون معمولی...اما نمیدونین با چه ذوق و شوقی اونو تزیین کرده بود!روش 16 تا چراغ به همراه چراغ راهنما،باتری ماشین،بوق،دستگاه پخش و دو تا باند!واسه اهالی محل آهنگ محلی پخش میکرد!

و حتی آینه بغل هم گذاشته بود. وخیلی چیزهای دیگه!دلش خوش بود.میگفت راضیم به شغلم..اگه یه بار دیگه هم به دنیا بیام بازم همین شغلو انتخاب میکنم...میبینین؟همه چیز بستگی به نوع نگاه ما نسبت به دنیا داره...دنیای بیرونمون و البته دنیای درونمون....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط مهيار  | 

تــــوهــــم!

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه(خودم نه ها!) :
 

دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
 

این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
 

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
 

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.
 

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
 

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صدا راه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
 

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.
 

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.
 

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.

 


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط مهيار  | 

گونه‌ای خاص از عروس دریایی: تنها موجودی در دنیا که عمر جاودان دارد و هرگز نمی‌میرد

این حیوان ممکن است تنها موجودی باشد که عمر جاودان دارد. از آن‌جایی که این عروس دریایی قادر است پس از آخرین مرحله‌ی بزرگسالی، دوباره تغییر شکل داده و به نخستین مرحله‌ی زندگی خود بازگردد، ممکن است هیچ پایان طبیعی برای طول عمر این حیوان وجود نداشته باشد. دانشمندان می گویند hydrozoan jellyfish تنها حیوانی است که می تواند بارها و بارها در زمان به عقب برگردد و دوباره حالت بواسیر لحمی خود را (مرحله اول از زندگی) پیدا کند. آن‌ها می‌خواهند بفهمند چه‌طور این حیوان می‌تواند جریان سالخوردگی خود را به حالت معکوس درآورد. از آنجایی که این حیوان هیچ‌وقت نمی‌میرد، تعداد آن‌ها در اقیانوس‌ها روز به روز در حال افزایش است.


منبع


جالبه نه؟
هیچ فکر میکردین موجود تو این دنیایی که توش زندگی میکنیم باشه که هیچ وقت نمیره؟هیچ وقت از بین نره؟

چرا خدا همچین موجودی رو خلق کرده؟فلسفه ش چی بوده؟

یه جا دیدم که عقاب پرنده ای که حدود 40 سال زندگی میکنه...دلیل مرگ عقاب پیریش نیست...بعد 40 سال چنگال ها و نوک سخت عقاب کند و فرسوده میشه و عقاب دیگه نمیتونه شکار کنه و از گرسنگی تلف میشه...

بهتره ادامه این داستان رو تو این فایل پاور پوینت ببینید:

دانلود داستان زندگی عقاب

تو دنیا نشونه زیاده ... واسه ما آدما... اما خیلی وقتا نمیبینیم...خوب خدا خودش دیگه نمیاد بزنه پس کلمون که! بالاخره یه جوری قدرت و عظمت خودش رو نشون میده ... تا دلتون بخواد هست....اما ما آدما اینقده غرق کارای روز مزه مون میشیم که اصلا نمیرسیم نشونه ها رو ببینیم...دختر کوچولویی که از یه ماشین دیگه برامون دست تکون میده...خانومی که ازمون تو بانک تقاضای کمک میکنه...معلولی که تو خیابون از ما میخواد ولچرشو هدایت کنیم...

اینا نشونست...خدا اینجوری سلام میکنه به ما....ولی بازم ما منتظر یه اس ام اس از خدا هستیم!!!

راز تولد دوباره این موجود چیه؟ میخواد به ما چی بگه؟

اون داستان عقاب رو دیدین؟ تو زندگی ما با  تصمیمات سخت روبرو میشیم... تصمیم درست + تلاش = زندگی  دوباره

من بیشتر از این چیزی نمیگم....چطوره خودمون یه خورده درمودش فکر کنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط مهيار  | 

چی به چیه؟کی به کیه؟!



سلام به همگی

خوب بعد از یه غیبت طولانی اومدم....و بابتش عذر میخوام

یه مدتی یه موضوعی ذهنمو درگیر کرده... اینکه چرا بعضی آدما نمیتونن توی جمع خودشون باشن؟اون شخصیت اصلی خودشون

همه ما قبول داریم اینو که چه بخوایم مه نخوایم جو اون محیطی که درش قرار داریم روی ما تاثیر میذاره...اما سوال اینکه که ، چرا بعضی ها کاملا دگرگون میشن؟؟؟با کمی دقت و تیز بینی میشه فهمید که طرف داره حرکاتی رو انجام میده یا حرفایی رو میزنه که اگه باهاش تنها بودی ، هیچ وقت این برخورد رو ازش نمیدیدی

دانشگاه جاییه که ما وارد یه جامعه ی جدید شدیم...جاییه که خودمون رو برای ورود به یک جامعه بزرگتر آماده میکنیم.جاییه که فقط واسه درس خوندن ساخته نشده.تو این جا هاست که خودمون رو بهتر می تونیم بشناسیم.از طریق روابطمون با دیگران...عمل ها و بازخورد ها

حالا واقعا چطور میشه که ما توی جمع تغییر میکنیم؟بعضی هامون کم(که طبیعیه)و بعضیامون هم خیلی خیلی...زیاد

فکر میکنم که کمی به دید ما نسبت به اون محیطی که توش قرار میگیریم بستگی داره...و یا عدم شناخت کافی از جو اون محیط...

گاهی لازمه خودمونو از بیرون و از دید دیگران ببینیم...این واقعا تاثیر گذاره...این که اگه دارید از شخصیت اصلی خودتون خارج میشید متوجه بشید و برگردید.همه ما از شخصیت های خاصی برخورداریم و هیچ کدوممون شبیه هم نیستیم.یکی خنده رو و شاده...یکی راحت و آزاد...یکی بی تفاوت! و ...(بی شمار شخصیت دیگه)

هیچ کس به اندازه شما نمیتونه نقش شخصیت اصلی خودتونو بازی کنه،بنابراین چه خوبه سعی کنیم»»»»»» خودمون باشیم

به نظر اگه اون شخصیت(personality) و اون وجوه تمایز خودمون رو بتونیم حفظ کنیم و البته سعی کنیم وجوه برتر بقیه رو هم جذب کنیم ، دارای یک شخصیت مستقل و غیر وابسته به دیگران میشیم  که این پیشرفت بزرگی میتونه باشه!



این متن به دو بخش تقسیم شده که بخش اول اون مربوط به 2 ماه پیش میشه و امروز تونستم کاملش کنم...بنابراین فکر کنم یه شکافی بین اون تو قسمت وجود داره که خودتون ببخشید...

 همه دوستان هم که تو این مدت لطف کردن و نظر دادن ازشون تشکر میکنم به همشون سر میزنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط مهيار  |